تبليغاتX
مستی یاران

مستی یاران

بال هايت را كجا گذاشتي ؟

 

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم .
انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود .
پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟
انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد .
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني .
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .
آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي .
راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!!
 
اي خدا مي شود بازهم به ما بالهايمان را بدهي...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 8:49  توسط مهرداد(کویر یخ زده)  | 

طبیعت حقیقی یک قلب


"جان بلاکارد" از روی نیمکت برخاست، لباس ارتشی خود را مرتب کرد و به تماشای انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت، دختری با يک گل سرخ ! از سیزده ماه پیش بود كه دلبستگی اش به او آغاز شده بود.

از یک کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و محسور یافت اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشتهایی با مداد که در حاشیه صفحات آن به چشم می خورد، دست خطی لطیف از ذهنی هوشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد "دوشیزه هالیس می نل" با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند.

"جان" برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او در خواست کرد که به نامه نگاری به او بپردازد. روز بعد "جان" سوار بر کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود.
در طول یک سال و یک ماه پس از آن دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند، هر نامه همچون دانه ای بود که برخاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق بود كه شروع به جوانه زدن مي کرد.

"جان" درخواست عکس کرد، ولی با مخالفت "میس هالیس" روبه رو شد، به نظر "هالیس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد. وقتی سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسید آنها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند : 7 بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک، "هالیس" نوشته بود "تو مرا خواهی شناخت" از روی گل رز سرخی که روی کلاهم خواهم گذاشت. بنابراین راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان" دنبال دختری می گشت که قلبش را خیلی دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان" بشنوید:
زن جوانی داشت به سمت من می آمد، بلند قامت و خوش اندام، موهای طلائی اش در حلقه های زیبا کنار گوشهای ظریفش جمع شده بود، چشمان آبی به رنگ آبی گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاری می ماند که جان گرفته باشد. من بی اراده به سمت او گام برداشتم، کاملا بدون توجه به این که او نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد اندکی به او نزدیک شدم، لبهایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد اما به آهستگی گفت: "ممکن است اجازه بدهید من عبور کنم؟"

بی اختیار یک گام به او نزدیک تر شدم و در این حال میس هالیس را دیدم تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود. زنی حدود 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود، اندکی چاق بود، مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که ب رسر دوراهی قرار گرفته ام ! از طرفی شوق تمنای عجیبي مرا به سمت دختر سبز پوش فرا می خواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنی واقعی کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت می کرد.

او انجا ایستاده بود و با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید همراه با چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید. دیگر به خود تردید راه ندادم ! کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد، از همان لحظه دانستم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود اما چیزی به دست آورده بودم که حتی ارزشش از عشق بیشتر بود، دوستی گرانبها که می توانستم همیشه به او افتخار کنم به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که بر کلامم بود متحیر شدم ! من "جان بلاکارد" هستم و شما هم باید دوشیزه "می نل" باشید، از ملاقات با شما بسیار خوشحالم، ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟

چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت: "فرزندم من اصلا متوجه نمی شوم! ولی آن خانوم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستورن بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست!

او گفت که این فقط یک امتحان است! گر چه"تحسین هوش و ذکاوت میس می نل زیاد سخت نیست!"

طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانی مشخص می شود

که به چیزی با ظاهر بدون جذابیت پاسخ مثبت بدهی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 10:36  توسط مهرداد(کویر یخ زده)  | 

قایق کاغذی رو آب داره می ره      من    نگاهش    می کنم     گریم    گیره

قایق  کاغذی   می ره  می  دونم        که  برای   گریه   کردن    دیگه  دیره

 

زندگیم    کتاب   مثنوی   نبوده       من  از  اون روزی که دنیا رو شناختم

زندگیم  یه  تیکه  کاغذ پاره بوده       که   ازش  یه   قایق  کاغذی  ساختم

 

شعر مهتاب  تو  یه  خاطره  اسیره      دلم    ا ز   دیدن    نیلوفر   می گیره

عکس  خوب  کودکی  کنار  برگه       دل  زده  به  قایق و با اون  می میره

 

جاده   تنها   انو ر  برگه  نشسته       باز  نگاهش  به  من  این   من  خسته

 

قصه مسافر

             قصه  رفتن

                     قصه من      

         در خود شکسته   

 

کی برام مونده که با دست محبت      روی  سینم ام   بفشارد  عشق شادی

چی برام مونده به جز اشک ندام       که تو به  چشم خشک من  هدیه دادم

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 9:55  توسط مهرداد(کویر یخ زده)  | 

اشکای بارونی

از دست تو نیست، دل من از گریه پره

                      مثل تو طاقت نداره، واسه تو هر دم می باره

دیگه اشکای من طاقت موندن ندارن

نباشی بی تو باز

میمیرن،

میریزن،

بی تو هر دم میبارن

تو تمام دنیامی

                   تو تمام حرفامی

                                        تو تمام لحظه گرم عاشق بودنی

یه ستاره داره   چشمک  میزنه از آسمون

                          داره دل منو می بره، نگاه بی نام و نشون

اون ستاره همون چشمای تو،توی آسمون

                         داره  پرپر  می زنه  دلم  واسه دیدن اون

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 9:51  توسط مهرداد(کویر یخ زده)  | 

خانه تاریک

تاریک   شد   این   خانه    و   دیدن   نتوانیم

این    پرده    به     فریاد     دریدن    نتوانیم

وقتی    که    قدمها    همه   آلوده   یا   سند

پیداست      رسیدن     به     مقصد    نتوانیم

وحشت زدکانیم و چه کابوس شگفتی است

لبریز       گریزیم        و     دویدن     نتوانیم

هر    چند     بهار    آمد     محرومی    ما   بین

این  باغ    پر   از    میوه    و    چیدن    نتوانیم

دیوار   تنیدند   و    قفس    دو     رو   و   برما

بی      تاب        ترینیم       کشیدن     نتوانیم

این    آینه  ها    نیز   به   ما    راست   نگفتند

صد    آه  که   از   خویش    رمیدن   نتوانیم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 9:42  توسط مهرداد(کویر یخ زده)  | 

افسانه تلخ

نه امیدی که بر آن دل خوش کنم

نه پیغامی نه پیک آشنایی

نه در چشمی نگاه فتننه سازی

نه آهنگ پر از موج صدایی

 

ز شهر نور و عشق درد و ظلمت

سحرگاهی زنی دامن کشان رفت

پریشان مرغ ره گم کرده ای بود

 

کجا کس در قفایش اشک غم ریخت

کجا کس با زبانش آشنا بود

ندانستند این بیگانه مردم

که بانگ او طنین ناله ها بود

 

به چشمی خیره شد شاید بیاید

نهان گاه امید آرزو را

دریغا،      آن دو چشم آتش افروز

 به دامان گناه افکند او را 

 

به او جز از هوس چیزی نگفتند

در او جز جلوه ظاهر ندیدند

به هر جا رفت ، در گوشش سردوند

که زن را بهر عشرت آفریدند

 

شبی در دامنی افتاد و نالید

مرو ! بگذار در این واپسین دم

ز دیدارت دلم سیراب گردد

شبه پنهان شد و در خورد بر هم

 

چرا امید بر عشقی عبث بست!

چرا در بستر آغوش او خوفت!

چرا راز دل دیوانه اش را

به گوش عاشقی بیگاه خو گفت!

 

چرا ؟... او شبنم پاکیزه ای بود

که در دام گل خورشید افتاد

سحر گاهی چو خورشیدش برآمد

به کام تشنه اش لغزید و جان داد

 

به جامی باده شور افکنی بود

که در عشق لبانی تشنه می سوخت

چون می امد ز ره پیمان نوشی

به قلب جام از شادی می افروخت

 

شبی ناگه سر آمد انظارش

لبش در کام سوزانی هوس ریخت

چرا  آن مرد بر جانش غضب کرد؟

چرا بر ذره های جامش آویخت؟

 

کنون،این او وو این خاموشی سرد

نه پیغامی ،نه پیک آشنایی

نه در چشمی نگاه فتنه سازی

نه آهنگ پر از موج صدایی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 9:22  توسط مهرداد(کویر یخ زده)  | 

آرزوهاااااااااا

 ای خوشا مستانه سر در پی داشتن

           دل تهی از خوب و زشت چرخ اخضر داشتن

نزد شاهین محبت بی پرو بال آمدن

                   پیش با ز عشق آوین کبوتر داشتن

سوختن به گوداختن چون شمع و بزم افروختن

                تن بیاد روی جانان اندر آذر داشتن

اشک را چون لعل پرووردن به خوناب جگر

              دیده را سودا گر یاقوت احمر داشتن

هر کجا نور است چون پروانه خود را باختن

        هر کجا ناراست خود را چون سمندر داشتن

آب حیوان یافتن بیرنخ در ظلمات دل

            زان همی نوشیدن یاد سکندر داشتن

ا ز برای سود ، در دریای بی پاپان علم

         عقل را مانند غواصان شناور داشتن

گو شوار حکمت اندر گوش جان آویختن

        چشم دل را با چراغ جان منور داشتن

در گلستان هنر چون نخل بودن بارور

          عاراز ناچیزی سرو و صنوبر داشتن

از مس دل ساختن با دست دانش ز رناب

            علم و جان را کیمیا و کیمیا گر داشتن

همچو مور اندر ره همت همی پاکوفتن                        چون مگس همواره دست شوق بر سر داشتن

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 8:54  توسط مهرداد(کویر یخ زده)  | 

منتظران

سلام

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 7:48  توسط مهرداد(کویر یخ زده)  | 

پنجره

نوشته ام  به پنجره  کجاست  نازنین من ؟

جدار  خسته ای  چومن چرست نازنین من ؟

دلم چو جام شیشه ای ز هجر او شکسته شد

ولی  به این شکستگی  رضاست  نازنین  من

دوای  درد  من  بود  در  چشم  آبی اش  هنوز

  به  درد  گریه ها ی   من دواست نازنین من

اگر  چه  رفتنی  شد  و  ندیدمش  دوباره من

 ولی  همیشه  در  دلم   بجاست  نازنین  من

ز سرنوشت  خویشتن   به  بهر  غم  فتاده ام

 ز  ورطه های  رنج  و غم  رهاست  نازنین من

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 8:48  توسط مهرداد(کویر یخ زده)  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 8:42  توسط مهرداد(کویر یخ زده)  |